L: ایده آل
روباهی در کلبه اش تلویزیون داشت. برنامه های آوازِ تلویزیون را دیده بود. تکه پنیری از خانه یک روستایی دزدید. آن را به دهان گرفت. به جنگل فرار کرد. کلاغی بر بالای درختی دید. خوشحال شد.
رو به کلاغ گفت: اگر برای من بخوانی این پنیر را به تو می دهم. کلاغ گفت: قار قار قار قار قار. روباه گفت: والله خوب می خوانی. بعد تکه پنیر را برای کلاغ گذاشته و رفت. پایان
ادامه موضوع در قسمت بعدی
این مـــرگ،