L: ایده آل

روباهی در کلبه اش تلویزیون داشت. برنامه های آوازِ تلویزیون را دیده بود. تکه پنیری از خانه یک روستایی دزدید. آن را به دهان گرفت. به جنگل فرار کرد. کلاغی بر بالای درختی دید. خوشحال شد.

رو به کلاغ گفت: اگر برای من بخوانی این پنیر را به تو می دهم. کلاغ گفت: قار قار قار قار قار. روباه گفت: والله خوب می خوانی. بعد تکه پنیر را برای کلاغ گذاشته و رفت. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی

L: بیا

کلاغی روی شاخه بلندی نشسته بود. قطعه پنیری به منقار داشت. روباه به بوی طعمه به آن سو کشانده شد. کلاغ را بر بالای درخت دید. گفت: تو چه خوشگلی چه حرکات زیبایی داری! اگر آوازت چون پر و بالت باشد پادشاه پرندگان خواهی بود. کلاغ تکه پنیر را جلوی روباه پرت کرد و گفت: بیا بگیر، تبریزی نیست. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی

L: تمیزتر

رفتگر جوانی، عاشق دختری شد. به کسی جرأت گفتنش را نداشت. دختر هم نمی دانست. فقط صبحهای سحر، کوچه دختر را از هر جای دیگری تمیزتر می کرد. پایان.

ادامه موضوع در قسمت بعدی

L: ثمره

تشنه شده بودم. تنگ آب را آوردم. چشمم به گلدانِ کنار میز افتاد. برگهای گل پژمرده بود. یک لیوان خودم خوردم. یک لیوان هم به گلدان دادم. ساعتی نگذشت که برگهایش سبز و شاداب تر شد و من به دستشویی رفتم. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی

L: آرزو

پادشاهی بود که بر تمامی آسیا و آفریقا و اروپا حکومت می کرد اما کچل بود. این ناراحتش می کرد. درخت نادر و سبزی را پیدا کردند که هرکس تمام برگهایش را می خورد می توانست آرزویی بکند که بر آورده می شد. پادشاه تمام برگها را در سه هفته خورد. بعد که خواست آرزو بکند دید که پر پشتی موهایش آرزوی کمی است. مدتی دو دل بود. آرزو کرد تمام مردم کشورش کچل شوند. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی

L: باد

لباس هایم را روی بند انداختم. تراس من کوچک است. برای همین دو رشته طناب بسته ام، یکی بالا و یکی پایین تر. پیراهنم را روی بندِ بالا انداختم و شلوارم روی بند پایین بود. باد که توش افتاد تکانی می خورد، انگار که خودم هستم. رفتم کفش هایم را آوردم. زیر پاچه های شلوارم گذاشتم که آویزان بود. حالا هروقت باد می آید همین کار را می کنم و می نشینم و خودم را نگاه می کنم. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی

L: عشق

غزالی عاشقِ یوزپلنگی بود. حاضر بود جانش را برای او بدهد. عاقبت همین طور شد. یوزپلنگ گرسنه بود. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی

L: راستگویی چوپان دروغگو

چوپانی هر روز گله خود را به چرا می برد و وقتی گله مشغول چریدن بود از بالای تپه  فریاد می کشید: گرگ به گله ام زده.

بعد به مردمی که به کمکش شتافته بوند قاه قاه می خندید. تا واقعا یک بار گرگ به گله زد و چوپان از بالای تپه فریاد کشید:  آهای مردم! کمک! گرگ، گرگ!

هیچکس به کمکش نیامد. چوپان عصبی بالای تپه دوید و فریاد کشید: دیدید تا دروغ نگویم نمی آیید. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

L: چوپان دروغگوی

چوپانی وقتی گوسفندهایش مشغول چریدن بودند به بالای تپه می رفت و فریاد می کشید: آهای مردم! کمک کنید! گرگ به گله ام زده.

بعد به مردمی که  به کمکش شتافته بوند قاه قاه می خندید. تا روزی باز وحشت زده فریاد کشید:  آهای مردم! کمک کنید! گرگ به گله ام زده.

مردم به کمک چوپان شتافتند و این بار واقعا گرگها را زدند و متفرق کردند. پایان

سوال: شما فکر می کنید همیشه باید جوری باشد که شما فکر می کنید؟

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

L: چوپان دروغگو

چوپانی وقتی گوسفندهایش مشغول چریدن بودند به بالای تپه می رفت و بر سر و روی خود می زد و فریاد می کشید: آهای مردم! کمک کنید! گرگ به گله ام زده.

بعد به مردمی که با چوب و بیل و داس و چنگک به کمکش شتافته بوند قاه قاه می خندید. تا روزی باز بالای تپه دوید و وحشت زده بر سر و روی خود زد و فریاد کشید: آهای مردم! کمک کنید! گرگ به گله ام زده.

مردم به کمک چوپان دویدند و باز چوپان قاه قاه به آنها خندید. پایان.

توضیح: این داستان مربوط به زمانی است که هنوز گرگ به گله چوپان دروغگو نزده بود.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

L: مونتاژ

مردی که پیتزا و ساندویچ و لازانیا و از این چیزها می خورد هوس یک غذای اصیل ایرانی کرد. به یک رستوران رفت و در بشقابی چینی یک دست چلو کباب خورد که برنجش آمریکایی، گوشتش نیوزلندی و کره اش هلندی بود، بعد رویش کوکاکولایی سر کشید. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

L: ساعت هفت

زن از هفت شب منتظر تلفن بود. همیشه این موقع ها زنگ می زد. بار آخری چهار روز پیشتر بود.

زن گفت: آقا! تلفن نزن، مزاحم هستی...

مرد از زن خوشش می آمد. رعایت کرد. فکر کرد مزاحم است، زنگ نزد. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

L: چای

تنها هستم. اما زیاد به دیدنم می آید. در اتاق پذیرایی می نشینیم و صحبت می کنیم.

همیشه هم برایشان چای می آورم.

بعضی ها میل ندارند. خجالت می کشند نخورده بروند. تا فرصتی پیدا می کنند پای گلدان خالی می کنند.

برای همین گل من به چای عادت کرده. آب که می دهم برگهایش پژمرده می شود.

بیشتر عصرها چای درست می کنم و با هم می خوریم. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

L: انحراف

من و حسن و سیروس و جعفر و بهروز و باقر ریختیم عرق فروشی را خراب کردیم و بعد به خانه رفتیم و عرق انداختیم و خوردیم و چون وارد نبودیم، حسن کور و باقر شَل شد و. همه با هم می نشینیم و تریاک می کشیم. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

L: رابطه فقر و ایدئولوژی

آخرین بار که نادر را دیدم دندان درد شدیدی داشت.

بعد یکی دو بار خانمش به در خانه ما آمد و قرصِ دندان درد گرفت، تا مدتی ندیدمش و اهالی محل می گفتند که کمونیست شده و یک سبیل پت و پهن هم گذاشته بود، از آنها که ماکسیم گورکی داشت،

 تا بالاخره عیدی که خانه شان رفتم و دو ساعتی اختلاط کردیم تازه متوجه شدم دو تا دندان جلویی را کشیده و چون پول نداشته دندان بگذارد، سبیلش را بلند کرده و کمونیست شده! پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

L: مچاله

دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر می کرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است.

 نگاهِ هم می کردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید.

صورتِ دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: نمی توانم، من فلج هستم. پایان

ادامه در قسمت بعدی . . .

L: نردبان

روزی که نردبان اختراع شد خر و اسب و یابو به زرافه گفتند: روی گردنت یک غده است.

هرچه زرافه نگاه کرد چیزی ندید، اما آنقدر گفتند و گفتند که زرافه رفت و عمل کرد و گردنش کوتاه شد و بعد برگهای بالای درختها که مال زرافه بود بدون استفاده ماند تا خر و اسب و یابو با نردبان آمدند و برگها را خوردند.

ادامه در قسمت بعدی . . .

L: انصراف

آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد.

تصمیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد.

تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش را نداشت، منصرف شد.

تصمیم گرفت کمی به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد.

 تصمیم گرفت خوب باشد. دیگر عادتش شده بود. دست در جیب خالی اش کرد و منصرف شد.

ادامه در قسمت بعدی . . .

L: مسابقه

در جنگل بکری آهویی و لاک پشتی مسابقه دو دادند.

قرار بود دویست متر را بدوند. آهو دائما می گفت: من آهو هستم حتما برنده هستم.

لاک پشت می گفت: من فقط سعی خودم را می کنم، اگرچه آهو تندتر از من می دود.

اما آهو به بردش مطمئن بود و چنانکه گفتم خیلی هم مغرور بود و به محضی که مسابقه شروع شد مثل باد رفت و به آخر خط رسید و برنده شد.

سؤال: شما فکر می کنید کسی که مغرور است همیشه می بازد؟

ادامه در قسمت بعدی . . .

L: میوه

وقتی زن به مرد گفت: مدتهاست بچه ها میوه نخورده اند،

 مرد بی آنکه پولی داشته باشد فوری لباس پوشید و گفت: میوه چی چی می خواهید؟

 و از خانه بیرون زد و تا نزدیکی میوه فروشی رفت و برگشت و به زن گفت:  بسته بود.

ادامه در قسمت بعدی . . .