لباس هایم را روی بند انداختم. تراس من کوچک است. برای همین دو رشته طناب بسته ام، یکی بالا و یکی پایین تر. پیراهنم را روی بندِ بالا انداختم و شلوارم روی بند پایین بود. باد که توش افتاد تکانی می خورد، انگار که خودم هستم. رفتم کفش هایم را آوردم. زیر پاچه های شلوارم گذاشتم که آویزان بود. حالا هروقت باد می آید همین کار را می کنم و می نشینم و خودم را نگاه می کنم. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی