چوپانی هر روز گله خود را به چرا می برد و وقتی گله مشغول چریدن بود از بالای تپه  فریاد می کشید: گرگ به گله ام زده.

بعد به مردمی که به کمکش شتافته بوند قاه قاه می خندید. تا واقعا یک بار گرگ به گله زد و چوپان از بالای تپه فریاد کشید:  آهای مردم! کمک! گرگ، گرگ!

هیچکس به کمکش نیامد. چوپان عصبی بالای تپه دوید و فریاد کشید: دیدید تا دروغ نگویم نمی آیید. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .