L: راستگویی چوپان دروغگو
چوپانی هر روز گله خود را به چرا می برد و وقتی گله مشغول چریدن بود از بالای تپه فریاد می کشید: گرگ به گله ام زده.
بعد به مردمی که به کمکش شتافته بوند قاه قاه می خندید. تا واقعا یک بار گرگ به گله زد و چوپان از بالای تپه فریاد کشید: آهای مردم! کمک! گرگ، گرگ!
هیچکس به کمکش نیامد. چوپان عصبی بالای تپه دوید و فریاد کشید: دیدید تا دروغ نگویم نمی آیید. پایان
ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۲:۱۱ ق.ظ توسط انسان
|
این مـــرگ،