رفتگر جوانی، عاشق دختری شد. به کسی جرأت گفتنش را نداشت. دختر هم نمی دانست. فقط صبحهای سحر، کوچه دختر را از هر جای دیگری تمیزتر می کرد. پایان.

ادامه موضوع در قسمت بعدی