تنها هستم. اما زیاد به دیدنم می آید. در اتاق پذیرایی می نشینیم و صحبت می کنیم.

همیشه هم برایشان چای می آورم.

بعضی ها میل ندارند. خجالت می کشند نخورده بروند. تا فرصتی پیدا می کنند پای گلدان خالی می کنند.

برای همین گل من به چای عادت کرده. آب که می دهم برگهایش پژمرده می شود.

بیشتر عصرها چای درست می کنم و با هم می خوریم. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .