F: مناجات نوزدهم

خداوندا!

یادت چون کنم که تو خود در یادی! و رهی را از فراموشی فریادی!

یادی و یادگاری و در یافتن خود یاری!

خداوندا! هرکه در تو رسید غمان وی برسید،

هرکه تو را دید، جان وی بخندید.

بنازتر از ذاکران تو در دو گیتی کیست؟ و بنده را اولی تر از شادی تو چیست؟

ای مسکین! تو خود یاد کرد و یادداشت وی، چه شناسی؟

سفر نکرده منزل، چه دانی؟

دوست ندیده ی از نام و نشانِ وی چه خبر داری؟

ادامه موضوع در قسمت بعدی

F: مناجات هجدهم

الهی!

جدا ماندم از جهانیان، به آنک چشمم از تو تهی و تو مرا عیان.

خالی نیی از من و نبینم رویت!

جانی تو که با منی و دیدار نیی

ای دولت دل و زندگانی جان!

نادریافته یافته و نادیده عیان!

یاد تو میان دل و زبانست، و مهر تو میان سر و جان.

یافتِ تو روز است، که خود برآید ناگاهان!

یابنده تو، نه به شادی پردازد نه به اندوهان.

خداوندا! به سر بر مرا کاری، که از آن عبارت نتوان.

تمام کن بر ما کاری با خود، که از دو گیتی نهان.

ادامه موضوع در قسمت بعدی

F: مناجات هفدهم

الهی!

یک چند به یاد تو نازیدم، آخر خود را رستخیز گزیدم،

چو من کیست که این کار را سِزیدم؟

اینم بس، که صحبت تو ارزیدم.

الهی!

نه جز از یاد تو دل است،

نه جز از یافت تو جان،

پس بی دل و بی جان، زندگی چون توان؟

ادامه موضوع در قسمت بعدی

F: مناجات شانزدهم

الهی!

در سر گریستنی دارم دراز!

ندانم که از حسرت گریم یا از ناز!

گریستن از حسرت، بهره یتیم و گریستن شمع، بهره ی ناز!

از ناز گریستن، چون بود؟ این قصه یی است دراز!

ادامه موضوع در قسمت بعدی

F: مناجات پانزدهم

الهی!

کار آن دارد، که با تو کاری دارد.

یار آن دارد، که چون تو یاری دارد.

او که در دو جهان تو را دارد، هرگز کی تو را بگذارد!

عجب آن است که، او که تو را دارد، از همه زارتر می گذارد!

او که نیافت، به سبب نایافت می زارد.

او که یافت، باری چرا می گذارد؟!

در بر آن را که چون تو یاری باشد، گر ناله کند سیاهکاری باد.

ادامه موضوع در قسمت بعدی

F: مناجات چهاردهم

الهی!

ای سزای کَرَم!

و ای نوازنده عالم!

نه با جز تو شادی است،

نه با یاد تو غم.

خصمی و شفیعی و گواهی و حَکَم! هرگز بین ما نفسی با مهر تو به هم.

آزاد شده از بندِ وجود و عدم

باز رسته از رحمتِ لوح و قلم،

در مجلس اُنس، قَدَحِ شادی بر دست نهاده، دمادم.

ادامه موضوع در قسمت بعدی

F: مناجات سیزدهم

الهی!

بنده با حکم ازل، چون بر آید؟

و آنچه ندارد چه باید؟

جهد بنده چیست؟

کار، خواست تو دارد،

بنده به جهد خویش، نجات خویش، کی تواند؟

ادامه موضوع در قسمت بعدی

F: مناجات دوازدهم

الهی!

تو دوستان را به خصمان می نمایی، درویشان را به غم و اندوهان می دهی!

بیمار کنی، و خود بیمارستان کنی!

درمانده کنی و خود درمان کنی!

از خاک، آدم کنی و با وی چندان احسان کنی!

سعادتش بر سر دیوان کنی!

و به فردوس او را مهمان کنی!

مجلسش روضه ی رضوان کنی!

ناخوردن گندم با وی پیمان کنی! و خوردن آن در علم غیب، پنهان کنی!

آن که او را به زندان کنی و سال ها گریان کنی!

جباری تو! کار جباران کنی! خداوندی! کار خداوندان کنی!

تو عتاب و جنگ، همه با دوستان کنی!

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

F: مناجات یازدهم

الهی!

نسیمی دمید، از باغ دوستی، دل را فدا کردیم.

بویی یافتیم از خزانه ی دوستی،

به پادشاهی، بر سر عالم ندا کردیم،

بَرقی تافت از مشرق حقیقت،

آب و گل کم انگاشتیم، و دو گیتی بگذاشتیم.

یک نظر کردی، در آن نظر، بسوختیم و بگداختیم.

بیفزای نظری!

و این سوخته را مرهم ساز!

و غرق شده را دریاب!

که: می زده راهم بمی دارو و مرهم بود.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

F: مناجات دهم

الهی!

گر زارم، دَر تو زاریدَن خوش است،

وَر نازم، به تو نازیدَن خوش است.

الهی!

شاد بدانم، که بر درگاه تو می زارم،

بر امید آنک روزی در میدان فضل، به تو نازم. تو! من فاپذیری و من فاپردازم.

یک نظر در من نگری، دو گیتی به آب اندازم.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

F: مناجات نهم

الهی!

از آنچه نخواستی، چه آید؟ و آن را که نخواندی کی آید؟

ناکُشته را از آب چیست؟ و نابایسته را جواب چیست؟

تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟

و خار را، چه حاصل از آنکه بوی گُل در کنار است.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

F: مناجات هشتم

خداوندا!

کجا باز یابیـــم آن روز، که تو ما را بُودی و ما نبودیم،

تا باز به آن روز رســـیم، میان آتش و دودیم،

اگر به دو گیـــتی، آن روز یابیـــم برسودیم،

وَر بود خود را دریابیـــم، به نبود خود خوشـــنودیم.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

F: مناجات هفتم

الهی!

نمی توانیم که این کار بی تو، به سر بریم.

نه زهره ی آن داریم که از تو به سر بریم.

هرگه که پنداریم که رسیدیم، از حیرت شما روا سر بریم.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

F: مناجات ششم

تو را که داند؟ که: تو را تو دانی!

تو را نداند کس.

تو را، تو دانی بس! ای سزاوار ثنای خویش!

و ای شکرکننده ی عطای خویش!

رهی، به ذات خود، از خدمت تو اجز، و به عقل خود از شناخت منّت تو عاجز،

و به کّل خود، از شادی به تو عاجز،

و به توان خود از سزای، عقل تو عاجز.

کریما!

گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنایم، که تو سزای آنی، من در تو چه دانم؟

تو دانی! تو آنی که گفتی که من آنم! آنی.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

F: مناجات پنجم

الهی!

چه عزیز است او که تو او را خواهی!

ور بگریزد، او را در راه، آیی.

طوبی آن کس را، که: تو، او رایی!

آیا که: تا از ما خود که رایی؟

ادامه در قسمت بعدی . . .

F: مناجات چهارم

الهی!

        ضعیفان را پَنهاهی،

                                 قاصدان را بر سر راهی،

                                                                مُؤمنان را گواهی،

                                                                                        چه بود که افزایی و نکاهی؟

ادامه در قسمت بعدی . . .

F: مناجات سوم

الهی! نام تو مارا جواز! و مهر تو ما را جهاز!

الهی! شناخت تو ما را امان، و لُطف تو ما را عیان.

                                                                                  الهی! فضلِ تو ما را لوا، و کَنَف تو ما را مأوی!

ادامه در قسمت بعدی . . .

F: مناجات دوم

الهی!

از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟ و از بود تو همه عطاست و وفا!

ای به بر پیدا! و به کرم هویدا.

ناکرده گیر کرد رهی.

و آن کن که از تو سزا.

ادامه در قسمت بعدی . . .

F: مناجات اول

الهی!

 نور تو، چراغِ معرفت بیفروخت،

 دل من افزونی است.

 گواهیِ تو، ترجمانیِ من کردند، ندای من افزونی است.

 قُرب تو، چراغ وَجد بیفروخت،

همّت من افزونی است.

بود تو کار من راست کرد، بُودِ من افزونی است.

ادامه در قسمت بعدی . . .