H: ما به خاک . . . ای بسا . . . زندگی . . .

ما به خاک چنگ می زنیم، در حالی که آغوش خداوند به روی ما کاملا گشوده است. ما نان زندگی را پایمال می کنیم، در حالی که گرسنگی بر جانمان دندان می ساید. زندگی چه قدر با انسانها مهربان است و انسان چه قدر از زندگی دور افتاده است!

ای بسا تشییع جنازه ای در میان مردمان، یک جشن عروسی در میان فرشتگان باشد.

زندگی، زنی است که در سیل اشکهای عاشقانش تن می شوید و با خون قربانیانش تدهین می کند.

پایان موضوعِ " عاشقانه ها، جاودانه ها، عارفانه ها

H: هنگامی که عشق . . .

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پی اش بروید، هرچند که راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد، تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.

وقتی با شما سخن می گوید، باورش کنید، گرچه ممکن است صدایش رؤیاهاتان را پراکنده سازد، همانگونه که باد شمال، باغ را بی بر می کند.

همانگونه که شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می کند. همانگونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را در آفتاب می لرزاند نوازش می کند، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.

عشق، شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند. می کوبدتان تا برهنه تان کند. سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند. آسیابتان می کند تا سپید شوید. ورزتان می دهد تا نرم شوید. آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدسِ خداوند، نانی مقدس شوید.

ادامه موضوع در قسمت بعدی

H: آیا تو . . . دانش نور . . . یادگیری تنها . . .

آیا تو آن آموزگاری که بر سکوی بلند تاریخ ایستاده، از شکوه گذشتگان الهام می گیرد، بشریت را موعظه می کند و به وعظ خویش نیز عمل می کند؟ اگر چنین استف پس تو سلامت بخشِ بشریت بیمار، و مرهمِ دلهای زخم خورده ای.

دانش نور است، گرما بخشِ زندگی، و همه می توانند با جوینده آن سهیم شوند.

یادگیری تنها ثروتی است که چپاولگران نمی توانند غارتش کنند. تنها مرگ است که می تواند نورِ چراغ دانش تو را کم سو کند. ثروت حقیقیِ یک ملت، در ذخیره طلا و نقره او نیست، بلکه در توانِ یدگیری او، در بصیرت او، و در درستکاری فرزندان اوست.

ادامه موضوع در قسمت بعدی

H: مرگ . . .

مرگ بر روی زمین، برای فرزند خاک پایان راه است،

اما کسی که آسمانی است،

مرگ برایش آغاز کامیابی است،

بی تردید کامیابی از آن توست.

اگر کسی در خیال خود سپیده مان را در آغوش بگیرد، جاودانه می شود.

کسی که شب درازش را به خواب رود،

به یقین در دریای خوابی ژرف محو می شود.

کسی که در بیداری اش زمین را تنگ در آغوش می گیرد، تا به آخر بر روزی زمین خواهد خزید.

و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شودف از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد گران جانان فرو می رود.

ادامه موضوع در قسمت بعدی

H: عشق . . . محبوبم . . .

عشق، تنها آزادی در دنیاست، زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی، مسیر آن را تغییر نمی دهند.

محبوبم، اشک هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته، موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد. اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر، زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنجِ نداری، تلخیِ بی نوایی و دردِ جدایی را تاب می آوریم. پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی

H: تو هنگامی . . . شما آنگاه . . . تو قادر . . . سخاوت آن . . .

تو هنگامی که می بخشی به واقع کریمی، هنگام بخشش چهره ات را بگردان تا شرم را در نگاه آن که می گیرد نبینی.

شما آنگاه خوبید که از خویشتنِ خویش ببخشید.

تو قادر نیستی بیش از اشتهایت بخوری. نیمه دیگر آن نان، به دیگری تعلق دارد، کمی از آن نان را هم برای میهمانِ سرزده بگذار.

سخاوت آن است که بیش از توان خویش ببخشی، عزت نفس آن است که کمتر از نیاز خویش بگیری.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

H: هزاران هزار . . .

هزاران هزار سال پیش از آن که دریا و بادی که در جنگل می پیچید زبانمان را گویا کند، مخلوقاتی بودیم بی قرار، مشتاق و سرگردان.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

H: بسیاری . . .

بسیاری از نظریه ها مانند شیشه ی پنجره اند.

 گرچه ما حقیقت را از خلال آن می بینیم،

اما همان شیشه میان ما و حقیقت فاصله می اندازد.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

H: و حال . . .

و حال بگذار از چیزهای دیگر سخن بگویم. یکی از روزها هنگامی که من و دوستم به تنهایی در مزرعه ای قدم می زدیم، هر دو گرسنه مان شد. به درخت سیبی خودرو رسیدیم.

فقط دو سیب از شاخه آویزان بود.

او به تنه درخت چسبید و آن را تکان داد، آن دو سیب به زمین افتادند.

او هر دوی آنها را برداشت، یکی را به من داد و آن دیگری را در دست خویش نگه داشت.

چون گرسنه بودم سیبم را خوردم، و به سرعت هم خوردم.

آنگاه به او نگریستم و دیدم که هنوز سیبش را دست دارد.

او آن سیب را به من داد و گفت: " این را هم بخور. "  - پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

H: فراموش مکنید . . .

فراموش مکنید که من به سوی شما باز میگردم.

اندک زمانی دیگر، اشتیاق من غباری و کفی دیگر برایم گرد می آورد برای ساختن بدنی دیگر.

اندک زمانی دیگر، دمی چند بر بستر باد می آسایم، سپس زنی دیگر مرا به دنیا می آورد.

ادامه موضوع در قمست بعدی . . .

 

 

H: یک بار . . .

یک بار دستم را از مِه پُر کردم.

سپس دستم را باز کردم، بیا و ببین، مِه به کرمی بدل شده بود.

دستم را بستم و دوباره گشودم، بنگر، پرنده ای در میان دستم بود.

باز دستم را بستم و گشودم، در میان گودی دستم انسانی ایستاده بود،

سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست.

باز هم دستم را بستم، وقتی آن را گشودم چیزی جز مِه ندیدم.

اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی.

ادامه دموضوع ر قسمت بعدی . . .

H: با . . .

با انسان از خدا سخن گفتن، زیباست.

ما نمی توانیم به طور کامل ذات خدا را درک کنیم، زیرا ما خدا نیستیم.

اما می توانیم به شعور خود مجال دهیم تا با تجلیات مشهود خداوند رشد یابد.

ادامه موضوع در قست بعدی . . .

H: قدرت لایزالی . . .

قدرت لایزالی، در اعمالق قلب من بذر می پاشد، من محصول آن را درو می کنم، خوشه های غلات را جمع می کنم و آنها را دسته دسته به گرسنگان می بخشم.

روح، این درخت کوچکِ انگور را احیا می کند، من میوه آن را می فشرم و به تشنگان می دهم تا بنوشند.

آسمان، این چراغ را پر از روغن می کند، من آن را بر می افروزم و از برای راهیان شب، در کنار پنجره اتاقم می گذارم.

من این کارها را انجام می دهم. زیرا به این چیزها زنده ام، اگر " روزها " مانعم شوند و " شبها " دستم را ببندند، آن گاه مرگ را می طلبم؛ زیرا مرگ شایسته تر است برای پیام آوری که رانده مردم خویش است و شاعری که غریب وطن خویش.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .

H: انسان . . .

انسان همچون ستونی از نور در میان خرابه های بابل، نینوا، پالمیر و پمپئی ایستاد،

و در همان حال سرود جاودانگی سرداد:

بگذار زمین هر آنچه که داده است باز پس بگیرد.

زیرا من، انسان، پایانی ندارم.

ادامه در قسمت بعدی . . .

H: من آمده ام . . .

من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن، مرگ مرا دریابد، فردا آن را بر زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ادبیت پنهان نمی گذارد.

من آمده ام تا در شکوه و روشناییِ عشق و زیبایی، زندگی کنم.

من این جایم، زنده؛ مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.

اگر آنها چشمانم را در آوردند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد. اگر انها بخواهند مرا از شندین بازدارند، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که امیخته ای است از رایحه زیبایی و حلاوت نَفَس های عاشقان.

و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد؛ زیرا روح، خواهر عشق و زیبایی است.

من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم. روزهایی خواهند آمد که آنچه من اکنون در خلوت خویش انجام می دهم، در پیشگاه مردم آشکار و باب خواهند شد.

و آنچه من امروز با یک زبان می گویم، فردا آن را با زبان های بی شمار باز خواهد گفت.

ادامه در قسمت بعدی . . .

H: من بودم . . .

من بودم،

من هستم.

و تا آخر زمان خواهم بود.

زیرا وجودِ مرا پایانی نیست.

من راه خود را از میان فضاهای بیکران گشوده، در دنیای خیال پر کشیده، و در آن بالا به حلقه نور نزدیک شده ام.

با وجود این، بنگرید چگونه اسیر ماده ام.

ادامه در قسمت بعدی . . .

H: سخاوت آن . . . کسی که . . . کسانی که . . .

سخاوت آن نیست که آنچه را که من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی، بلکه آن است که به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری.

...

کسی که دریافت می کند نگرانت نیست، اما کسی که می بخشد، بارِ دغدغه ای را به دوش می گیرد تا این بخشش، از منظرِ عشقی برادرانه و یاریِ دوستانه باشد، نه برای ارضای خود.

...

کسانی که به تو مار می دهند، هنگامی که تو از آنان ماهی می خواهی، ممکن است چیزی جز مار برای بخشیدن نداشته باشند. بنابراین، این عمل از طرف آنان، نوعی سخاوت است.

ادامه در قسمت بعدی . . .

H: روح من . . .

روح من، برای من رفیقی است که مرا، هنگام روزهای سخت و سنگین، دلداری می دهد؛

و هنگام فزونی یافتن غم های زندگی تسکین می بخشد.

کسی که همدم روح خود نباشد، دشمن مردم است.

کسی که در خویشتنِ خویش دوستی را نمی یابد، آکنده از ناامیدی خواهد مرد.

 زیرا زندگی از درون انسان می جوشد، نه از بیرون او.

ادامه در قسمت بعدی . . .