الهی!

نسیمی دمید، از باغ دوستی، دل را فدا کردیم.

بویی یافتیم از خزانه ی دوستی،

به پادشاهی، بر سر عالم ندا کردیم،

بَرقی تافت از مشرق حقیقت،

آب و گل کم انگاشتیم، و دو گیتی بگذاشتیم.

یک نظر کردی، در آن نظر، بسوختیم و بگداختیم.

بیفزای نظری!

و این سوخته را مرهم ساز!

و غرق شده را دریاب!

که: می زده راهم بمی دارو و مرهم بود.

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .