H: یک بار . . .
یک بار دستم را از مِه پُر کردم.
سپس دستم را باز کردم، بیا و ببین، مِه به کرمی بدل شده بود.
دستم را بستم و دوباره گشودم، بنگر، پرنده ای در میان دستم بود.
باز دستم را بستم و گشودم، در میان گودی دستم انسانی ایستاده بود،
سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست.
باز هم دستم را بستم، وقتی آن را گشودم چیزی جز مِه ندیدم.
اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی.
ادامه دموضوع ر قسمت بعدی . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۷ ق.ظ توسط انسان
|
این مـــرگ،