H: من آمده ام . . .
من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن، مرگ مرا دریابد، فردا آن را بر زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ادبیت پنهان نمی گذارد.
من آمده ام تا در شکوه و روشناییِ عشق و زیبایی، زندگی کنم.
من این جایم، زنده؛ مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.
اگر آنها چشمانم را در آوردند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد. اگر انها بخواهند مرا از شندین بازدارند، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که امیخته ای است از رایحه زیبایی و حلاوت نَفَس های عاشقان.
و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد؛ زیرا روح، خواهر عشق و زیبایی است.
من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم. روزهایی خواهند آمد که آنچه من اکنون در خلوت خویش انجام می دهم، در پیشگاه مردم آشکار و باب خواهند شد.
و آنچه من امروز با یک زبان می گویم، فردا آن را با زبان های بی شمار باز خواهد گفت.
ادامه در قسمت بعدی . . .
این مـــرگ،