و حال بگذار از چیزهای دیگر سخن بگویم. یکی از روزها هنگامی که من و دوستم به تنهایی در مزرعه ای قدم می زدیم، هر دو گرسنه مان شد. به درخت سیبی خودرو رسیدیم.

فقط دو سیب از شاخه آویزان بود.

او به تنه درخت چسبید و آن را تکان داد، آن دو سیب به زمین افتادند.

او هر دوی آنها را برداشت، یکی را به من داد و آن دیگری را در دست خویش نگه داشت.

چون گرسنه بودم سیبم را خوردم، و به سرعت هم خوردم.

آنگاه به او نگریستم و دیدم که هنوز سیبش را دست دارد.

او آن سیب را به من داد و گفت: " این را هم بخور. "  - پایان

ادامه موضوع در قسمت بعدی . . .