92. تفسیر سوره فتح - مدنی و 29 آیه است.
مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِينَ مَعَهُ خداوند متعال از پیامبرش محمّد صلی الله علیه وسلم و کسانی که با او بودند از مهاجران و انصار خبر میدهد که آنها دارای کاملترین صفتها و بزرگترین حالات میباشند. و خبر میدهد که أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ آنان بر کافران سختگیر هستند. یعنی در پیروز شدن بر آنها نهایت کوشش خود را مبذول میدارند و کافران از آنها چیزی جز تندی و سختی نمیبینند. بنابراین دشمنانشان در برابر آنان خوار گردیدند و شکست خوردند و مسلمین بر آنها چیره شدند.
رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ با همدیگر مهربانند و همدیگر را دوست میدارند، همانند یک جسم و تن، و هر آنچه را برای خود میپسندید و دوست میداشتند برای برادرشان هم دوست میداشتند. این رفتار آنها با مردم بود. و امّا رفتارشان با خالق و خداوند چنین بود: تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا آنها را در حال رکوع و سجده میبینی. یعنی زیاد نماز میخوانند که بزرگترین ارکان نماز رکوع و سجده است. يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا و آنچه که در ورای این عبادت میجویند فضل و خشنودی خداست. یعنی مقصودشان رسیدن به رضایت پروردگار ودست یافتن به پاداش اوست.
سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ از بس که عبادت انجام میدهند و به خوبی عبادت میکنند، در چهرههایشان اثر گذاشته و چهرههایشان نورانی گشته است. چون با نماز درونشان روشن گشته و برونشان نیز شکوه و زیبایی یافته است. ذَٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ این وصف که خداوند آنها را بدان توصیف نموده در تورات ذکر شده است. وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ و توصیفشان در انجیل چیزی دیگر است و آن این است که آنها در تکامل و تعاونشان، كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ همانند کشتزاری هستند که جوانهاش را برآورده آنگاه آن را تنومند ساخته است. یعنی جوانههایش را برآورده و آن گاه جوانهها در پابرجا ماندن با او همکاری میکنند.
فَاسْتَغْلَظَ پس این کشتزار قوی و نیرومند میشود فَاسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِ و بر ساقههایشان راست می ایستد، يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ و به سبب تکامل و زیبایی و باروری فراوانش کشاورزان را شگفت زده میسازد. همچنین اصحاب رضی الله عنهم همانند کشتزار هستند و همانگونه به مردم سود میرسانند و مردم همانطور که به کشتزار نیاز دارند به آنها نیز نیازمندند.
پس قوّت ایمان و اعمالشان همانند قوّت ریشه های کشتزار ساقههایشان میباشد. و چون فرد کوچکتر و کسیکه بعدا مسلمان میشود به بزرگتر و کسیکه پیشتر اسلام آورده در میآمیزد و یک دیگر را در برپاداشتن دین خدا و دعوت کردن به سوی آن یاری مینمایند، همچون کشتزاری هستند که جوانهاش را بر میآورد و آن گاه جوانهها بارور میشود و آن کشتزار قوی میگردد. بنابراین فرمود: لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ تا به وسیلهی آنان کافران را خشمگین کند. زیرا کافران وقتی اجتماع آنها را میبینند و سرسختیشان را بر دشمنان دینشان مشاهده میکنند، و وقتی با آنها در میدانهای نبرد و کارزار روبرو میشوند به خشم میآیند.
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا خداوند به کسانی از آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است. پس اصحاب رضی الله عنهم کسانی بودند که هم ایمان آورده و هم عمل صالح انجام داده بودند. از این رو خداوند آنها را مورد آمرزش، قرار داد که از لوازم آمرزش مصون ماندن از بدیهای دنیا و آخرت است، و به آنان پاداش بزرگی در دنیا و آخرت عطا کرد.
داستان حدیبیه
این داستان حدیبیه را به طور مفّصل بازگو میکنیم، زیرا پرداختن به این داستان به صورت مشروح بر فهم این سوره کمک مینماید، «نافع گفت: ذی القعدهی سال ششم هجری پیامبر حرکت کرد. این صحیح است و این گفته زهری و قتاده و موسی بن عقبه و محمّد بن اسحاق و دیگران (نیز) است.
و هشام بن عروه به روایت از پدرش میگوید: پیامبر صلی الله علیه وسلم در ماه رمضان حرکت کرد و در ماه شوال صلح حدیبیه تحقّق پذیرفت. امّا این درست نیست بلک غزوهی فتح در رمضان انجام شده است.
به روایت از انس آمده است که: پیامبر چهار عمره به جای آورده است که همه در ماه ذی القعهده بودهاند. و او عمرهی حدیبیه را از زمرهی این چهار عمره بر شمرده و میگوید: در حدیبیه هزار و پانصد نفر همراه پیامبر بودند. و در روایت جابر نیز چنین آمده است. و نیز از او روایت است که هزار و چهارصد نفر بودند و همچنین در روایت عبدالله بن أبی أوفی آمده که میگوید: ما هزار و سیصد نفر بودیم.
قتاده میگوید: به سعید بن مسبّب گفتم: گروهی که در بیعت رضوان حضور داشتند چند نفر بودند؟ گفت: هزار و پانصد نفر بودند. من گفتم: جابر بن عبدالله میگوید که آنها هزار و چهارصد نفر بودند، سعید بن مسّبب گفت: خداوند بر او رحم نماید او دچار توّهم و اشتباه شده است، او خودش به من گفت که هزار و پانصد نفر بودند. از جابر دو روایتِ صحیح نقل شده است و نیز در روایتی صحیح از او نقل شده است که آنه در سال حدیبیه هفتصد شتر قربانی کردند که هر شتر برای هفت نفر قربانی میشد. پس به او گفته شد: شما چند نفر بودید؟ گفت: سوار و پیاده هزار و چهارصد نفر بودیم. این بیشتتر به دل مینشیند. و این گفته براء بن عازب و معقل بن یسار و سلمه بن أکوع صحیح ترین روایتی است که از آنها نقل شده است. و همچنین نظر و گفتهی مسیت بن حزن همین است.
شعبه به روایت از قتاده و او به نقل از سعید بن مسیب و او از پدرش روایت میکند که ما در زیردرخت هزار و چهارصد نفر همراه پیامبر بودیم.
و کسیکه بگوید: آنها هفتصد نفر بودند دچار اشتباه آشکاری شده است. و از این جا استنباط کرده است که آنها هفتصد شتر قربانی کردهاند، و هر شتر برای هفت یا ده نفر قربانی میشد. امّا این بر آنچه او میگوید دلالت نمیکند چون تصریح شده که در این غزوه یک شتر برای هفت نفر قربانی شده است، پس اگر برای همه هفتاد شتر قربانی شده آنها چهارصد و نو نفر بودهاند.
و در همین حدیث و در آخر آن میگوید هزار وچهارصد نفر بودند. بالاخره داستان از این قرار است که آنها وقتی به دزدی الحلیفه رسیدند پیامبر صلی الله علیه وسلم قلاده را در گردن قربانی انداخت و آن را علامت گذاری نمود، و برای عمره احرام بست، و پیشاپیش یکی از افراد قبیهی خزاعه را به عنوان جاسوس فرستاد تا اطلاعاتی از قریش بیاورد و ا و را از احوال آنان آگاه کند. آنها به راه خود ادامه دادند تا این که به نزدیکی عُسفان رسیدند، در این جا جاسوس پیامبر صلی الله علیه وسلم به نزد ایشان آمد و گفت: طائفه کعبه بن لوی را در حالی پشت سرگذاشتهام که احابیش([1]) را برای مقابلهی با تو جمع کرده و گروههایی را برای رویارویی با تو گرد آوردهاند، و آنان با تو خواهند جنگید و تو را از ورود به کعبه بازخواهند داشت».
پیامبر صلی الله علیه وسلم با اصحابش مشورت کرد و فرمود: «آیا موافق هستید که به زنان و کودکان این جماعت که به یاری آنان رفتهاند حمله ور شویم و آنان را به اسارت خود درآوردیم تا اگر بر سر جای خود نشستند شکست خورده و اندوهگین باشند و اگر فرار کردند خدا گردن آنان را قطع کند؟! یا آن که میخواهید آهنگ خانه خدا کنیم و هرکس از ورود ما به آن جلوگیری کرد با او کارزا کنیم؟ ابوبکر گفت: خدا و پیامبرش بهتر میدانند، امّا ما به قصد انجام عمره آمدهایم و برای جنگ با کسی نیامده ایم ولی هرکس میان ما و خانه خدا حائل گردد با او کارزار خواهیم کرد، آن گاه پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: پس راه بیفتید. همه به راه افتادند.
تا اینکه به یکی از راهها رسیدند و پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: خالد بن ولید به همراه لشکری از قریش در غمیم است پس به سمت راست حرکت کنید». پس خالد متّوجه آنها نشد تا این ناگهان گرد و غبار لشکر را مشاهده کرد و او در این هنگام شتابان بهسوی قریش شتافت تا به آنان هشدار دهد. پیامبر صلی الله علیه وسلم هم چنان به مسیر خود ادامه دهد. پیامبر صلی الله علیه وسلم همچنان به مسیر خود ادامه داد تا اینکه به ثنیه و گردنهای رسید که از آنجا بر آنها فرود میآد. در این جا شترش به زمین خوابید و مردم گفتند: «حلّ حلّ» امّا شتر از جای برنخاست. مردم گفتند: «قصواء» بدون هیچ علتی به زمین افتاده است.
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «قصواء بدون علت بر زمین نیفتاده است. و چنین عادتی هم ندارد بلکه همان چیزی که فیل ابرهه را از رفتن بازداشت این شتر را نیز بازداشته است». سپس فرمود: «سوگند به آن که جانم در دست اوست هر شیوهای را که به من پیشنهاد کنند و در آن حرکت حریم الهی را رعایت کرده باشند از آنان خواهم پذیرفت». آنگاه شترش را از جای حرکت داد و شتر از جای بلند شد و پیامبر راه را تغییر داد تا این که به انتهای حدیبیه رسیدند و در کنار چشمه کم آبی فرود آمدند که مردم به زحمت از آن آب بر میداشتند. دیری نپائید که مردم همهی آب آن را کشیدند و خشک شد و از تشنگی به پیامبر خداص شکایت بردند.
پیامبر تیری از ترکش خود بیرون آورد و به آنان دستور داد که آن تیر را در چشمه قرار دهند، قسم به خدا پیوسته از آن چشمه آب میجوشید تا این همه سیراب شدند و از آب بینیاز گردیدند. قریش از این که پیامبرص بر آنها وارد شده بود پریشان شدند، و پیامبرص بر آن شد تا مردی را به نزد آنها بفرستد. سپس عمر بن خطابس را فرا خواند تا او را بهسوی آنان بفرستد. عمر گفت: «ای پیامبر خدا؟ من در مکّه از طایفهی بنیکعبه کسی را ندارم که اگر مورد اذّیت و آزار قرار گرفتم به خاطر من ناراحت شود و خشمگین شود».
پس عثمان بن عفان را بفرست که قبیلهاش از او حمایت میکنند و خواستهی شما را ابلاغ میکند. پیامبر صلی الله علیه وسلم عثمان بن عفّان را فرا خواند و او را بهسوی قریش فرستاد و به او فرمود: «به قریش خبر بده که ما برای جنگ نیامدهایم، بلکه ما برای ادای عمره آمدهایم و آنها را به اسلام دعوت کن». و همچنان به عثمان دستور داد که به نزد مردان و زنان مؤمنی برود که در مکبه هستند و آنها را به پیروزی و فتح مژده دهد، و به آنها خبر دهد که خداوند دین خود را در مکه چیره خواهد کرد و دیگر در آنجا ایمان مخفیانه نگاه داشته نمیشود.
عثمان به راه افتاد تا این که در «بلدح» گذرش بر قریش افتاد، آنها گفتند: «کجا میروی؟» گفت: «پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم مرا فرستاده است تا شما را به خدا و به اسلام دعوت کنم و شما را خبر دهم که ما برای جنگیدن نیامدهایم، بلکه ما برای ادای عمره آمدهایم». گفتند: «آنچه گفتی شنیدیم حال به دنبال کارت برو!» ابان بن سعید بهسوی او آمد و به او خوش آمد گفت و اسبش را زین کرد و عثمان را سوار بر اسبش نمود و او را پناه داد و پشت سر خود سوار کرد تا به مکّه رسید. مسلمانها پیش از آنکه عثمان از مکه بازگردد، گفتند: «عثمان قبل از ما به کعبه راه یافت و آنرا طواف کرد».
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «گمان نمیبرم او کعبه را طواف کند درحالیکه ما از رسیدن به آنجا باز داشته شدهایم». گفتند: «چه چزی او را از طواف کعبه باز میدارد درحالیکه او به آن راه یافت است؟» پیامبر فرمود: «گمان من دربارهی او این است که کعبه را طواف نکند مگر این که همراه او باشیم و با هم طواف کنیم». مسلمانها با مشرکان دربارهی قضیه صلح در آمیختند، پس مردی دربارهی قضیه صلح در آمیختند، پس مردی بهسوی مردی دیگر از آن گروه تیر انداخت و جنگی در گرفت و آنها بهسوی یکدیگر تیر و سنگ پرتاب کردند و هردو گروه فریاد برآوردند و تعدادی از یکدیگر را به گروگان گرفتند.
به پیامبر صلی الله علیه وسلم خبر رسید که عثمان کشته شده است، آنگاه پیامبر اصحاب را به بیعت فرا خواند. مسلمانها بهسوی پیامبر صلی الله علیه وسلم درحالیکه او زیر درخت بود شوریدند و با او بیعت کردند که فرار نکنند. پیامبرص دست خودش را بلند کرد و فرمود: این دست عثمان است». وقتی بیعت تمام شد عثمان برگشت. مسلمانها گفتند: «به طواف کردن گرد کعبه راضی شدی ای ابا عبدالله؟» عثمان گفت: «بدگمانی دربارهی من پنداشتهاید، سوگند به آنکه جانم در دست اوست اگر یک سال در مکه میماندم و پیامبر خدا در حدیبیه مقیم بود کعبه را طواف نمیکردم تا اینکه پیامبر آنرا طواف نماید.
قریش از من خواستند تا کعبه را طواف کنم امّا من نپذیرفتم. آنگاه مسلمانها گفتند: «پیامبر را برای بیعت مردم گرفت و همهی مسلمانها با او بیعت کردند. مسلمانها همه با پیامبر بیعت کردند جز «جد بن قیس». معقل بن یسار شاخههای درخت را نگاه داشته بود و آنها را بلند میکرد تا به پیامبر نخورند، و اولّین کسیکه با او بیعت کرد ابوسنان اسدی بود، و سلمه بن اکوع سه بار با او بیعت کرد، به همراه اوّلین گروه از مردم، و با وسطیها، و با آخرین افراد نیز همراه شد و بیعت کرد.
در این هنگام که مسلمانان مشغول بیعت با پیامبر بودند بدیل بن ورقاء خزاعی به همراه گروهی از افراد قبیله خزاعه آمد. درمیان اهل تهامه مردمان خزاعه همراه محرم اسرار پیامبر بودند. بدیل گفت: «من از نزد طایفهی کعب بن لوی و عامر بن لوی میآیم، آنها در نزدیکی آبهای حدیبیه فرود آمدهاند و حتی زنان و کودکان خود را به همراه آوردهاند و آنان با تو خواهند جنگید و تو را از ورود به مکبه باز خواهند داشت».
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «ما برای جنگیدن با کسی نیامدهایم، بلکه ما برای ادای عمره آمدهایم، و قریش نیز از جنگ به ستوه آمده و زیانهای بسیاری از آن دیدهاند و اگر بخواهند، من با آنان سازش خواهم کرد در قبال اینکه آنان نیز مرا با مردم واگذارند. و اگر بخواهند به راهی که مردم رفتهاند بروند، چنین کنند، وگرنه معلوم میشود که استراحت و تجدید قوا کردهاند، و اگر اصرار به جنگ دارند سوگند به آنکه جانم در دست اوست در راه این دعوت با آنان خواهم جنگید تا جان از تنم درآید یا اینکه خداوند کار خودش را پیش ببرد. بدیل گفت: «آنچه را میگویی برای آنان باز خواهم گفت».
بدیل به راه افتاد تا این که پیش قریش آمد. گفت: «من از جانب این مرد به نزد شما آمدهام و چیزهایی میگفت اگر بخواهید سخنانش را برای شما باز میگویم». نابخردانشان گفتند: «ما نیازی نداریم که از سخنان او چیزی برای ما بگویی»، امّا خردمندانشان گفتند: «آنچه راکه شنیدهای بازگوی». گفت: «چنین و چنان گفت» عروهی بن مسعود ثقفی گفت: «برنامهی خوبی به شما پیشنهاد کرده است، پس آن را بپذیرید و بگذارید من نزد او بروم». گفتند: «پیش او برو» عروه نزد بدیل گفته بود به او گفت. در این هنگام عروه به پیامبر گفت:« ای محمّد! فرض کن اگر قومت را ریشهکن ساختی، پس آیا شنیدهای که پیش از تو احدی از عرب خویشاوندانش را ریشهکن کرده باشد؟ و اگر چیز دیگری میخواهی قسم به خدا من مشتی از اراذل و اوباش را میبینم که اطرافت را گرفتهاند و شایسته است که فرار کنند و تو را تنها بگذارند».
ابوبکر گفت: «أُمصُص بَظَرَ اللَّاتِ» زبان...« لات» را بمک»، آیا ما از کنار او میگریزیم، او را رها میکنیم؟ عروه گفت: «این کیست؟» گفتند: «ابوبکر» گفت: «سوگند به آن که جانم در دست اوست اگر احسانی نبود که پیش از این بر من روا داشتهای و من هنوز از جبران آن برنیامدهام، پاسخ تو را میدادم!!» و همچنان با پیامبر سخن میگفت و هرگاه با او سخن میگفت با دستش ریش پیامبر را میگرفت. مغیره بن شعبه درحالیکه کلاه آهنین بر سر داشت و شمشیر به دست داشت بر بالای سر پیامبر ایستاده بود.
پس هر وقت که عروه میخواست ریش پیامبر را بگیرد با دستهی شمشیر روی دستش را میزد و میگفت: «دست خود را از ریش پیامبر دور بدار»، عروه سرش را بلند کرد و گفت: «این کیست؟» گفت: «مغیره بن شعبه هستم». عروه گفت: «ای بیوفا! مگر من نبودم برای رفع آن نرنگ بازی تو آن همه کوشش کردم؟!» مغیره در دوران جاهلیت با گروهی همراه شده بود و تعدادی را کشته و اموالشان را ربوده بود، سپس آمد و مسلمان شد. پیامبر فرمود: «اسلام تو را میپذیرم امّا با آن اموال کاری ندارم».
سپس عروه مدّتی اصحاب پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم را زیر نظر گرفت، پیامبر هرگاه آب دهن میانداخت اصحاب آنرا نمیگذاشتند که به زمین بیافتد بلکه با دستهایشان آنرا میگرفتند و چهره و بدن خود میمالیدند. و هرگاه دستوری به آنها میداد شتابان آنرا انجام میدادند، و هرگاه وضو میگرفت برای برگرفتن قطرات آب وضوی او نزدیک بود سر و دست خود را بشکنند، و هرگاه پیامبر حرف میزد صداهایشان را پایین میآوردند و به خاطر بزرگداشت او تیز به وی نگاه نمیکردند و به او خیره نمیشدند.
پس عروه به نزد همراهانش بازگشت و گفت: ای قوم من! به خدا من نزد پادشاهان رفتهام، نزد کسری و قیصر و نجاشی. سوگند به خدا! پادشاهی را ندیدهام که یارانش او را چنان تعظیم کنند که اصحاب محمّد، او را بزرگ و گرامی میدارند! سوگند به خدا! اگر آب دهان میانداخت در کف دست یکی از آنها قرار میگرفت و آن را بر چهره و بدنش میمالید، و هرگاه فرمانی به آنها میداد بیدرنگ و شتابان دستور او را اجرا میکردند، و هرگاه وضو میگرفت برای برگرفتن قطرات آب وضوی او سر و دست میشکستند، و هرگاه حرف میزد صداهایشان را پایین میآوردند، و به خاطر بزرگداشت او به وی خیره نمیشدند. او به شما شیوه و راه درستی را پیشنهاد کرده است پس آنرا بپذیرید.
آنگاه مردی از بنیکنانه گفت: «بگذاری من پیش او بروم» گفتد: برو وقتی به پیامبر صلی الله علیه وسلم نزدیک شد پیامبر فرمود: «این فلانی است و او از قومی است که شتران قربانی را گرامی میدارند! پس حیوانات قربانی را بهسوی او گسیل دارید!».
اصحاب چنین کردند و لبیک گویان به استقبال او رفتند، گفت: «سبحان الله سزاوار نیست اینها از آمدن به کعبه بازداشته شوند». پس آن مرد به نزد یارانش برگشت و گفت: «شتران را دیدم که قلاده در گردنشان بود و برای قربانی شدن نشانه گذاری شده بودند و من معتقدم که نباید اینها از آمدن به کعبه بازداشته شوند».
مکرز بن حفص بلند شد و گفت: «بگذارید من پیش او بروم». گفتند: برو وقتی به آنها نزدیک شد پیامبر فرمود: «این مکرز بن حفص است او مردی فاسق میباشد». پس با پیامبر مشغول گفتگو شد. در همین هنگام که او حرف میزد ناگهان سهیل بن عمرو آمد، سپس پیامبرص فرمود: کارتان آسان شد». سهیل گفت: «بیا عهدنامهای بنویسیم»، پیامبر نویسنده را فراخواند و فرمود: بنویس: «بسم الله الرحمن الرحیم» سهیل گفت: «سوگند به خدا! رحمان را نمیدانیم که چیست، بلکه بنویس: «باسمک اللهم» همانطور که قبلا مینوشتی. مسلمانها گفتند: «سوگند به خدا جز بسم الله الرحمن الرحیم چیزی دیگر نمینویسیم».
آنگاه پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «بنویس: باسمک اللهم» سپس فرمود: «بنویس این چیزی است که محمّد رسول الله بر آن حکم کرده است». سهیل گفت: سوگند به خدا اگر میدانستیم که تو پیامبر خدا هستی تو را از آمدن به خانه خدا باز نمیداشتیم و با تو نمیجنگیدیم، بلکه بنویس: محمد بن عبدالله. پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «من فرستاده و پیامبر خدا هستم، گرچه شما مرا تکذیب کنید، پس بنویس: محمد بن عبدالله، در قبال این که بگذارید خانه خدا را طواف کنیم». سهیل گفت: «نه، چون نمیخواهیم عرب بگویند که ما تحت فشار و زور به شما اجازه ورود دادیم. بلک بنویس: در سال آینده میتوانید به عمره بیایید». و چنین نوشته شد.
سهیل گفت: «اگر افرادی از ما به نزد تو آمدند، گرچه به دین هم گرویده باشند باید آنها را به ما بازگردانی». مسلمانها گفتند: «سبحان الله! چگونه فردی که مسلمان شد و به نزد ما آمده است دوباره به مشرکان پس داده میشود؟».
در این حال ابوجندل بن سهیل کشان کشان با زنجیرهایی که بر پاهایش قرار داشت آمد. او به همین صورت از پایین مکه آمده بود تا این که خودش را به میان مسلمانها انداخت. سهیل گفت: «این نخستین فردی است که طبق آنچه عهد نمودیم او را از تو میخواهم». پیامبر فرمود: «ما هنوز صلح نامه را ننوشتهایم و تمام نکردهایم».
سهیل گفت: «پس اگر چنین است سوگند به خدا که هرگز بر چیزی با تو صلح نخواهم کرد». پیامبر فرمود: «او را به شخص من ببخش». گفت: «او را به شما میبخشم». پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «چرا، چنین کن؟!» گفت: «نه چنین نمیکنم» مکرز گفت: «او را به تو بخشیدم».
ابوجندل گفت: «ای گروه مسلمانان! آیا به نزد مشرکان برگردانده میشوم درحالیکه مسلمان شده و نزد شما آمدهام، آیا نمیبینید چه رنجی کشیدهام؟» و او در راه خدا به شدّت عذاب داده شده بود. عمربن خطابس میگوید: سوگند به خدا از روزی که اسلام آوردهام جز همین روز شک و تردیدی به دلم راه نیافته بود. پس پیش پیامبر آمدم و گفتم: «ای پیامبر خدا! مگر تو پیامبر خدا نیستی؟ فرمود:« بله» گفتم:آیا ما بر حق نیستیم و دشمن ما بر باطل نیست؟ فرمود: «بله» گفتم: پس چرا باید در کار دینمان به خواری تن در دهیم و به عقب بازگردیم درحالیکه هنوز خداوند میان ما و دشمنانشان حکم نکرده است؟ فرمود: «من پیامبر خدا هستم و او مرا یاری میکند، و من از فرمان او سرپیچی نمیکنم».
گفتم: مگر نگفتی که به کعبه خواهیم آمد و آنرا طواف خواهیم کرد؟ فرمود: «بله، ولی آیا به شما گفتم که در همین سال آنرا طواف خواهید کرد؟» گفتم: نه، فرمود: «پس تو وارد آن خواهی شد و آنرا طواف خواهی کرد».
عمر میگوید: سپس نزد ابوبکر آمدم و آنچه را به پیامبر گفتم برای او باز گفتم. و ابوبکر همان پاسخی را به من داد که پیامبر به من داده بود واضافه بر آن گفت: «به دامان پیامبر چنگ بزن تا وقتی که مرگ به سراغت میآید، سوگند به خدا! که او برحق است». عمر گفت: «برای جبران این کارم کارهایی زیادی انجام دادم».
وقتی نوشتن صلح نامه تمام شد پیامبرص فرمود: «بلند شوید و شتران را سر ببرید، سپس موهای سرتان را بتراشید». سوگند به خدا هیچکسی از مسلمانها بلند نشد تا این که پیامبر سه بار چنین گفت: وقتی هیچ یک از آنها بلند نشد پیامبر برخاست و نزد ام سلمه رفت و آنچه از مردم دیده بود برای او بیان کرد. ام سلمه گفت: «ای پیامبر خدا! آیا تو این کار را دوست داری؟» فرمود، آری گفت: «پس بیرون برو و با هیچکس یک کلمه حرف نزن تا اینکه شترت را سر میبری و موی سرت را میتراشی». پیامبر بلند شد و با هیچکس سخنی نگفت. تا اینکه شترش را ذبح کرد و کسی را صدا زد که موی سر او را بتراشد، و موی سر خود را تراشید.
مردم وقتی این را مشاهده کردند بلند شدند و قربانیها را سربریدن و شروع کردند به تراشیدن موهای سر یکدیگر تا اینکه نزدیک بود از شدّت ناراحتی، یک دیگر را بکشند. سپس زنان مؤمنی آمدند و خداوند این آیه را نازل کرد: إِذَا جَاءَكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ ... بِعِصَمِ الْكَوَافِرِ [الممتحنة: 10]. پس در این روز عمر دو تا زن که در دوران شرک همسر او بودند طلاق داد، پس یکی با معاویه ازدواج کرد و دیگری با صفوان بن امیه. آنگاه پیامبر به مدینه بازگشت و به هنگام بازگشت.
خداوند این آیه را نازل کرد: إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا [الفتح: 1]. تا آخر. عمر گفت: «آیا این فتح و پیروزی است ای پیامبر خدا؟» فرمود: « بله» اصحاب گفتند: «تو را مبارک باد ای پیامبر خدا! بهرهی ما چیست» سپس خداوند نازل فرمود: هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ [الفتح: 4].
پایان تفسیر سوره فتح
[1]- احابيش
قومي عرب نژاد بودند از تيرههاي بنيکنانه و ديگر طوايف، و آنچنانکه از لفظ احابيش
متبادر است، اهل حبشه نبودند.
این مـــرگ،