وَجَاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ و اهل شهری که لوط در آن بود، آمدند يَسْتَبْشِرُونَ در حالی که آمدن مهمانان لوط و زیبایی آنها را به یکدیگر مژده می‌داند و خوشحال بودند که آنها قدرت و توانایی آن را دارند هر کاری را که بخواهند با آنان انجام دهند و این بدان خاطر بود که آنها می‌خواستند با مهمانان لوط عمل زشت انجام دهند. پس آمدند تا خانۀ لوط رسیدند و با لوط در مورد مهمانانش گفتگو نمودند، و لوط از شر آنها به خدا پناه برد و گفت: إِنَّ هَٰؤُلَاءِ ضَيْفِي فَلَا تَفْضَحُونِ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ یعنی قبل از هر چیز خدا را در نظر بگیرید، و اگر از خدای نمی‌ترسید مرا در مورد مهمانانم رسوا نسازید و با انجام عمل زشت با آنها به آنان بی‌حرمتی نکنید.

قَالُوا آنان در پاسخ لوط که گفت: مرا رسوار نسازید، فقط گفتند: أَوَلَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعَالَمِينَ آیا تو را از مردمان نهی نکردیم؟ و اینکه آنها را به مهمانی دعوت نکن؟ به راستی که ما تو را بر حذر داشته بودیم، و هرکس که بر حذر داشته شود عذری ندراد. قَالَ لوط از شدت مشکلی که برایش پیش آمده بود گفت: هَٰؤُلَاءِ بَنَاتِي إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ اینها دختران من هستند و آنها را به ازدواج شما در می‌آورم. اما آنان از به سخن لوط توجهی نکردند، بنابراین خداوند به پیامبرش محمد صلی الله علیه وسلم فرمود: لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ به جان تو سوگند که آنان در مستی خود سرگردانند. و مستی و گمراهی آنها عبارت از تمایل به انجام کار زشت بود، به گونه‌ای که به هیچ سرزنش و نکوهشی توجه نمی‌کردند.

وقتی که فرستادگان حالت خود را برای لوط بیان کردند ناراحتی او دور شد و دستور پروردگارش را فرمان برد و شب هنگام با خانواده‌اش از آنجا بیرون رفت، و آنها نجات یافتند، اما اهل شهر را، فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ به هنگام طلوع آفتاب ـ آنگاه عذاب برایشان سخت‌تر بود ـ بانگ مرگبار فرا گرفت. فَجَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا و شهر آنها را زیر و رو کردیم، وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِّن سِجِّيلٍ و با سنگپاره‌هایی از سنگ گل ایشان را سنگباران کردیم. و این سنگها آنان‌را که از شهر می‌گریختند دنبال می‌کرد.

إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْمُتَوَسِّمِينَ بدون شک در داستان قوم لوط برای کسانی که فکر و تأمل می‌کنند، و دارای بینش و فراست هستند نشانه‌هایی وجود دارد. و آنان هدف از این داستان را می‌فهمند، و می‌دانند که هرکس بر نافرمانی خدا جرأت نماید و به ویژه بر ارتکاب این عمل زشت و بزرگ گستاخ شود خداوند او را با سخت‌ترین عذاب مجازات می‌نماید، زیرا چنین کسی بر ارتکاب سخت‌ترین بدی جرأت نموده است پس باید مایۀ عبرت دیگران شود.

وَإِنَّهَا و همانا شهر قوم لوط، لَبِسَبِيلٍ مُّقِيمٍ بر سر راه راستی است که هرکس در آن سرزمین تردد نماید آن را می‌بیند. إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّلْمُؤْمِنِينَ و بدون شک این داستان برای مومنان مایۀ عبرت است. از جمله درس‌هایی که از این داستان آموخته می‌شود می‌توان به امور ذیل اشاره نمود:

1 – عنایت خداوند نسبت به دوستش ابراهیم، زیرا لوط علیه السلام از پیروان او بود و به وی ایمان آورده و از شاگردان او بود، پس وقتی خداوند خواست قوم لوط را نابود نماید بدانگاه که سزاوار آن گشتند فرستادگانش را دستور داد تا پیش ابرهیم بروند و به او مژدۀ فرزند دهند و او را از ماموریت خویش با خبر سازند تا جایی که ابراهیم با آنها در مورد نابود شدن قوم لوط مجادله و گفتگو کردف و آنها ابراهیم را قانع کردند و او راضی شد.

2 – از آنجا که مردم آن سرزمین همشهری لوط علیه السلام بودند ممکن بود که دلش به حال آنها بسوزد، سپس خداوند اسبابی را فراهم نمود که لوط به خاطر آنها خشمگین نشود، تا جایی که وقتی گفته شد: «زمان عذاب آنها صبح فرداست»، احساس کرد این زمان برای عذاب آنها دور است.

3- خداوند وقتی بخواهد شهری را هلاک و نابود نماید شر و گردنکشی ساکنانش را زیاد می‌گرداند، و چون آنها به نهایت شرارت و طغیان برسند عذابی را که سزوار آن می‌باشند بر آنها می‌فرستد.