سپس داستان و خبر راستين عيسی و مريم را بيان کرد، و تصريح نمود او بنده ايست که خدا بر وی تفضيل نموده، و هرکس گمان برد چيزی از خدايي در او وجود دارد، به راستی که بر خدا دروغ بسته و همه پيامبران و عيسی علیه السلام را تکذيب کرده است. پس کسانی که عيسی را معبود قرار داده‌اند دچار شبهه باطلي شده‌اند، و اگر اين شبهه، صحيح بود، آدم از عيسي سزاوارتر بود، زيرا آدم بدون پدر و مادر آفريده شد، و با اين وجود همه انسان‌ها اتفاق دارند که او بنده‌اي از بندگان خدا است. پس ادعای خدا بودن عيسی چون که بدون پدر آفريده شده است باطل‌ترين و پوچ‌ترين ادعاست.

و اين حق است و شکی در آن نيست، زيرا عيسی در مورد خودش گفته است: مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ [المائدة: 117]. «جز آنچه مرا به آن فرمان داده بودی چيزی به آنها نگفتم، خدا را بپرستيد که پروردگار من و شماست».

گروهي از نصارای نجران نزد پيامبر صلی الله علیه و سلم آمدند و پس از آنکه پيامبر صلی الله علیه و سلم دلايل قاطعی مبنی بر اين که عيسي بنده خدا و پيامبرش است، ارائه کرد آنها همچنان برگمان و عقيده باطل خود سرسختانه پافشاری می‌کردند، چرا که گمان می‌بردند او معبود است.

کار آنها و پيامبر به جايی کشيد که خداوند پيامبر را دستور داد تا با آنان مباهله کند، زيرا حق براي آنان روشن گرديد، اما عناد و تعصب، آنها را از پذيرفتن حق بازداشت. پس پيامبر صلی الله علیه و سلم آنان را به مباهله دعوت کرد و گفت: من و خانواده‌ام و فرزندانم حاضر مي‌شويم، و شما هم همراه با خانواده و فرزندانتان حاضر شويد، سپس دعا می‌کنيم که خداوند نفرين و لعنت و عذابش را بر دروغگويان فرو فرستد. نصارا با يکديگر مشورت کردند که آيا دعوت او را بپذيريم يا نه، بالاخره اتفاق کردند که خواسته او را اجابت نکنند، چون آنها می‌دانستند که او پيامبر بر حق خداست، و اگر با وی مباهله کنند خودشان و فرزندان و خانواده‌هايشان هلاک ميیشوند، بنابراين با پيامبر صلح کردند و به او جزيه پرداختند و از او خواستند تا آنها را به حالت خودشان رها کند، و کاری با آنها نداشته باشد.

پيامبر خواسته آنها را پذيرفت و آنان را در تنگنا قرار داد، زيرا هدف که روشن شدن حق بود حاصل شد و عناد و مخالفت آنها روشن گرديد، چرا که از مباهله امتناع کردند. و اين دليلی است بر اينکه آنها ستمکار بودند.